X
تبلیغات
زولا

کثیرُلقلم

ویژه عصرِ اعتدال

یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 20:36

بی عنوان ها...

“That's the problem with drinking, I thought, as I poured myself a drink. If something bad happens you drink in an attempt to forget; if something good happens you drink in order to celebrate; and if nothing happens you drink to make something happen.”
― Charles Bukowsk

سه‌شنبه 31 مرداد 1396 ساعت 17:52


همیشه این عکس "دکتر مصدق" را تو کتابِ تاریخِ مدرسه دوست داشتم، نه به خاطر آن داستان کِسل کننده "ملی کردن صنعت نفت" و اشتباه دکتر مصدق در غفلت از آیت الله کاشانی و... بقیه ما جرا و داستان "تام و جری" و مرگ بر آمریکا....
نه به این خاطر!
بلکه به خاطر حالت و رختو لباسِ مصدق؛ خیلی شبیه ما بود، هر دفعه که یکی از ما ها دانش آموزان با کله ماشین شده و روپوش خاکستری برای معلم دست بلند می کرد و اجازه می خواست(اکثرا هم اعتراضی بود و در خواست رفتن به خلاء مد نظر بود) قیافه و حالتش شبیه به این عکس می شد...
خب کلاس تاریخ بود! و ساعت کُند می گذشت.... و از قبل هم همه چی معلوم...پس لابد حق داشتیم...

جمعه 13 مرداد 1396 ساعت 14:06

بی عنوان ها...


عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است،اما هست،هست،چون نیست.عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟

نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست،که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی.
(محمود دولت آبادی)

پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 15:35

کارتون


دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 19:39

بی عنوان ها...

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است
و من -مسافر قایق- هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم


مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار
درنگ خواهد کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

 

"سهراب سپهری / گزیده‌ای از شعر: مسافر"

1 2 3 4 5 >>